تبليغاتX
قشنگیه قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

قشنگیه قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

من هنوز حاضرم واسه توبمیرم

لیلی گفت:

« پایان قصه ام زیادی غم انگیز است. مرگ من. مرگ مجنون.

پایان قصه ام را عوض می کنی؟»

خدا گفت:

«پایان قصه ات اشک است

اشک دریاست

دریا تشنگی است

و من تشنگی ام.

تشنگی و آب..

پایانی از این قشنگ تر بلدی؟»

لیلی گریه کرد.

لیلی تشنه تر شد.

خدا خندید…

+نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت16:49توسط MARJAN | |

 

 

 

 

 

 

 

من در آیینه ی چشم تو، پی گمشده ای می گردم

پی حسّی موهوم، لحظاتی شیرین، خاطراتی رنگین

رشته ای مروارید،و گلی سرخ که در خنده ی تو می رویید

آه افسوس افسوس

بی امان عقربه ها چرخیدند

از فراسوی مه آلود نگاه

موجهایی موزون

روی پیشانی تو لغزیدند

ناگهان سردم شد

بادها پنجره را کوبیدند

بوی پاییز در اعماق وجودم پیچید

دستهایم لرزید

تو تبسم کردی

مهربانی همه جارا پر کرد

آه از آن برفی که ، روی موهای بلند تو نشست

آه از آن برفی که ، خاطرات شب یلدای مرا پنهان کرد

+نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت9:25توسط MARJAN | |

 

کاش می دانستی دنیا با همه وسعتش بی تو جایی برای ماندن ندارد.

اشک چشمانم هر شب سراغت را از کویر گونه هایم می گیرند

ای که دیدگانم از دل تنهایی تو الفبای اشک ریختن را آموخته اند

و لحظه های گریانم با کوچ تو روان گشته اند؟

چرا از کوچه دلتنگی هایم گذر نمی کنی

و برای چشمان مانده به راهم دستی تکان نمی دهی؟

بی تو قناریها خوش آواز نیستند و آسمان چشمانم همیشه بارانی است.

بی تو من درختی خشکیده در پاییزم.

+نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت13:16توسط MARJAN | |

 
من را به جز عشق به نامی صدا نکن 
 
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
                                                                         
بیهوده پشت پا به غزل های من نزن

 با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

 جز من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

من در کنار توام اگر چشم وا کنی

 به خدا        به خدا          به خدا  

   در کنار تو خواهم مرد

 بگذار شهر سر خوش زیبایت شود

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

 شب برای ماندن من استخاره کن 

 اما به آیه های بدش اعتنا نکن

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت10:53توسط MARJAN | |

ای بی تو زمانه سرد وسنگین در من

ای حسرت روزهای شیرین در من

بی مهری انسان معاصر در توست

تنهایی انسان نخستین در من 

 

 

 

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

نخواست او به من٬ بی گمان برسد

شکنجه بیشتر از اینکه پیش چشم خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

چه میکنی اگر او را خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد....

رها کنی برود از دلت جدا بشود

به آنکه دوسترش داشته به آن برسد

رها کنی بروند دوتا پرنده شوند

خبر به دئرترین نقطه ی جهان برسد

گلایه ای نکنی بغض خویش رابخوری

که هق هق تو مبادا به گوششان برسد

خدا کند که....نه!نفرین نمیکنم....نکند

به او که عاشق او بودهام زیان برسد

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خداکند که فقط زود آن زمان برسد

(عبدالرضا جهرمی)

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت10:38توسط MARJAN | |

 

سالها گذشته است

زان ماجرایی که عشق من و او از آن شکفت

زان شام ها که شعر فریبای من شنید

در آن شب امید

در گوش من ترانه ی نیزار می سرود

آغوش مهر او

گرمای بی کرانه ی ظهر کویر داشت

زان ماجرای تلخ

سالهاگذشته است

با آن که داستان من او کهن شده است

با آنکه دوستار شکارم٬ولی هنوز

هرگاه بر کرانه ی مرداب می رسم

با تیر سینه سوز

مرغابیان وحشی آن را نمی زنم

در آن شب امید

                       < فرخ تمیمی>

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت10:24توسط MARJAN | |

و من اینم:

از جنس بارانم٬از جنس برگ های سرد وتب دارپاییزی٬دختر شبهای سردآسمان ابری آبانم....ولی گرمم به گرمی روزهای عاشقانه٬ دلم شکننده تر از برگ های گرم پاییز یست که در زیرپاهایتان خورد می شودهرروز٬صدایش ولی آهسته تراز آن رعد وبرق های شبانگاهیست٬دوست بی ریای دریایمولی دشمن با هرچه نامردییست٬آرامم ولی جوشانم...خاموشم به آهستگی فریاد٬سردم به لرزانندگی لحظه های گرم پاییزی٬متولد شده ام همراه این بادهای بی پروا واین شبهای بی گرما و این برگ های بی رنگ و ریا....هم نفس خاکم ولی جنسم بلورین است٬بلورین مثل آیینه٬مثل مهر و شفقت های این ماه پر آدینه...من همان آوای غمگین شبستانهای تاریکم و آن قویی که می میرد بدون یار در غربت... همان لحظه به لحظه فکر کردن های یک دل عاشق وآن بیداد کردن های یک دل صادق....من همانی هستم که اینجایم و می گویم:خدایا!لحظه ها رانگیر از من که با این فکر عاشق و دل صادق گذر گاهم نباشدابن جهنم ها و شیطانهای پر نیرنگ...خدایا اگر آفریدی مرا امروز پس خودت هدیه کن مهرت را به دلم امروز...دل من آبیست٬دریاییست٬آسمانیست٬بارانیست.......!!! سرشار ازعشق و حس انسانیست اما درونم غوغاییست!!! وسکوتم بالا ترین فریاد عاشقانه ی دل هاست

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت11:14توسط MARJAN | |

 

دل داده ام بر باد٬بر هرچه بادا باد

مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد

ای عشق از آتش اصل و نسب داری

از تیر ه ی دودی از دودمان باد

آب از تو توفان شدخاک از تو خاکستر

از بوی تو آتش در جان باد افتاد

هر قصر بی شیرین چون بیستون ویران

هر کوه بی فرهاد کاهی به دست باد

هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

ارث پدر مارا اندوه مادر زاد

از خاک ما در باد بوی تو می آید

تنها تو می مانی ما می رویم از یاد

(قیصر)

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت12:55توسط MARJAN | |

از غم خبری نبود اگر عشق نبود

دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود

بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود

این دایره ی کبود٬اگر عشق نبود

از آینه ها غبار خاموشی را

عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟

در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است

از این همه دل چه سود اگر عشق نبود

بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود

دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود

از دست تو در ابن همه سرگردانی

 تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود

                                              ( قیصر)

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت7:58توسط MARJAN | |

بیا که دوست دارمت !!

بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد.

بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد...

شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف

روزگار، نچندان به کام ماست...

بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند.

شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است.

آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند.

شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.

بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن

هم هدیه آوریم.

بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند.

آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد.

دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست.

گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست.

بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند.

بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.

چشمان پرسش خود را، تو بسته دار.

لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا.

« بیا دوباره دوست دارمت »

شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.

شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت11:24توسط MARJAN | |