|
لیلی گفت:
کاش می دانستی دنیا با همه وسعتش بی تو جایی برای ماندن ندارد. اشک چشمانم هر شب سراغت را از کویر گونه هایم می گیرند ای که دیدگانم از دل تنهایی تو الفبای اشک ریختن را آموخته اند و لحظه های گریانم با کوچ تو روان گشته اند؟ چرا از کوچه دلتنگی هایم گذر نمی کنی و برای چشمان مانده به راهم دستی تکان نمی دهی؟ بی تو قناریها خوش آواز نیستند و آسمان چشمانم همیشه بارانی است. بی تو من درختی خشکیده در پاییزم.
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن جز من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن من در کنار توام اگر چشم وا کنی به خدا به خدا به خدا در کنار تو خواهم مرد بگذار شهر سر خوش زیبایت شود تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن شب برای ماندن من استخاره کن اما به آیه های بدش اعتنا نکن
ای بی تو زمانه سرد وسنگین در من ای حسرت روزهای شیرین در من بی مهری انسان معاصر در توست تنهایی انسان نخستین در من خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد نخواست او به من٬ بی گمان برسد شکنجه بیشتر از اینکه پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد چه میکنی اگر او را خواستی یک عمر به راحتی کسی از راه ناگهان برسد.... رها کنی برود از دلت جدا بشود به آنکه دوسترش داشته به آن برسد رها کنی بروند دوتا پرنده شوند خبر به دئرترین نقطه ی جهان برسد گلایه ای نکنی بغض خویش رابخوری که هق هق تو مبادا به گوششان برسد خدا کند که....نه!نفرین نمیکنم....نکند به او که عاشق او بودهام زیان برسد خدا کند فقط این عشق از سرم برود خداکند که فقط زود آن زمان برسد (عبدالرضا جهرمی)
سالها گذشته است زان ماجرایی که عشق من و او از آن شکفت زان شام ها که شعر فریبای من شنید در آن شب امید در گوش من ترانه ی نیزار می سرود آغوش مهر او گرمای بی کرانه ی ظهر کویر داشت زان ماجرای تلخ سالهاگذشته است با آن که داستان من او کهن شده است با آنکه دوستار شکارم٬ولی هنوز هرگاه بر کرانه ی مرداب می رسم با تیر سینه سوز مرغابیان وحشی آن را نمی زنم در آن شب امید < فرخ تمیمی>
و من اینم: از جنس بارانم٬از جنس برگ های سرد وتب دارپاییزی٬دختر شبهای سردآسمان ابری آبانم....ولی گرمم به گرمی روزهای عاشقانه٬ دلم شکننده تر از برگ های گرم پاییز یست که در زیرپاهایتان خورد می شودهرروز٬صدایش ولی آهسته تراز آن رعد وبرق های شبانگاهیست٬دوست بی ریای دریایمولی دشمن با هرچه نامردییست٬آرامم ولی جوشانم...خاموشم به آهستگی فریاد٬سردم به لرزانندگی لحظه های گرم پاییزی٬متولد شده ام همراه این بادهای بی پروا واین شبهای بی گرما و این برگ های بی رنگ و ریا....هم نفس خاکم ولی جنسم بلورین است٬بلورین مثل آیینه٬مثل مهر و شفقت های این ماه پر آدینه...من همان آوای غمگین شبستانهای تاریکم و آن قویی که می میرد بدون یار در غربت... همان لحظه به لحظه فکر کردن های یک دل عاشق وآن بیداد کردن های یک دل صادق....من همانی هستم که اینجایم و می گویم:خدایا!لحظه ها رانگیر از من که با این فکر عاشق و دل صادق گذر گاهم نباشدابن جهنم ها و شیطانهای پر نیرنگ...خدایا اگر آفریدی مرا امروز پس خودت هدیه کن مهرت را به دلم امروز...دل من آبیست٬دریاییست٬آسمانیست٬بارانیست.......!!! سرشار ازعشق و حس انسانیست اما درونم غوغاییست!!! وسکوتم بالا ترین فریاد عاشقانه ی دل هاست
دل داده ام بر باد٬بر هرچه بادا باد مجنون تر از لیلی شیرین تر از فرهاد ای عشق از آتش اصل و نسب داری از تیر ه ی دودی از دودمان باد آب از تو توفان شدخاک از تو خاکستر از بوی تو آتش در جان باد افتاد هر قصر بی شیرین چون بیستون ویران هر کوه بی فرهاد کاهی به دست باد هفتاد پشت ما از نسل غم بودند ارث پدر مارا اندوه مادر زاد از خاک ما در باد بوی تو می آید تنها تو می مانی ما می رویم از یاد (قیصر)
از غم خبری نبود اگر عشق نبود دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود این دایره ی کبود٬اگر عشق نبود از آینه ها غبار خاموشی را عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود؟ در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است از این همه دل چه سود اگر عشق نبود بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود از دست تو در ابن همه سرگردانی تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ( قیصر)
بیا که دوست دارمت !! بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد. بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد... شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست... بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند. شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است. آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند. شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است. بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم. بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند. آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد. دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست. گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست. بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند. بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم. چشمان پرسش خود را، تو بسته دار. لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا. « بیا دوباره دوست دارمت » شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست. شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است
|
About
فقط خداست که باوفاست Archivesدی 1388آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 Links
faran |