تبليغاتX
قشنگیه قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم

 
 
قرارمون عبور از لحظه ها بود

نه اینکه من برم تنها بمونی

                  قرارمون حضور خنده ها بود 

                به امیدی که پیش هم بمونیم 



دوشنبه هجدهم آبان 1388 |

 
 
گفتم فراموشت کنم شاید بری از خاطرم

شاید ندارد بعد از این   باید فراموشت کنم

                     

 



یکشنبه هفدهم آبان 1388 |

 
 

باور نمی کنی که این روزها چقدر دلم گرفته ،باور نمی کنی که خنده هایم چه بغض هایی را در خود پنهان دارد
آری ...من ...با دقایقم ... با زندگیم لجبازی می کنم !نازنینم !غروب بار سنگین دلتنگی مرا هر شب به دوش می کشد،
سنگینی پلکهایم و نگاهی که دیدن را از یاد برده ،کورکورانه زیستن را خوب آموختم !توان نوشتن ندارم،واژه هایم گرد و غبار گرفته من !باور کن که باورت کردم ...باور کن که بی تو بی باور شده ام !من !زندگیم را تمام کردم ،حالا نفس کشیدن منت سرم می گذارد !
حس می کنم ...هوای اینجا سرد و سنگین است نازنينم ! دیگر نگو خداحافظ ! اگر می روی بدون وداع برو ...گله ای نیست !ببین !
نقاشی عشق می کشم و گم شدن در نگاه تو که آرامش می دهد، نبض سکوت حرفی برای گفتن دارد !ببین !دستانم را ببین ،چشمان ترم را ببین،ببین سکوتم چه حرفهایی را تحمل می کند !به خاطر تو ...نامت را هر روز زمزمه می کنممبادا یادم رود که روزی ... زمانی ... عاشقت بودم !آری ... عاشقخیال نکن دیوانه شدم ...اگر این دیوانگی ست من عاشق این دیوانگیم !نازنینم !
ما محکومیم... محکوم به زندگی !
و شاید محکوم به مرگ!!!
سکوت کردم... به اندازه همه حرفهایم!

دوستت دارم عزيزم

A



یکشنبه هفدهم آبان 1388 |

 
 

Aیادته؟

یــادتــه مـنــو تــو بودیــم؟

تــوی این دنـیـای بـی مـهـر یـــادتـــه تـــرانـه هـــا رو؟

هردو ازوفا می خوندیم

یادمه وقتی می رفتی ؛ من صدات کردم ؛ اما تو رفتی

یـادتـه یه باغـی داشتـیـم؟

که توش گل عشق می کاشتیم یـه روزی باغ و گــرفـتـن

دیـدم از ریـا مـی گفتـن

یادته خورشید و داشتیم؟

یــادتــه گــرمـایـی داشتـیــم؟

یــه روزی اونــم گــرفـتـن

جاش شب سرد گذاشتن

یـادته کلبـه ای داشـتـیـم؟

زیــر سـقـف اون مـنــو تـو،دستامـون تـو دست هـم بود

دلامون خالی از غم بود ؛یادمه اینم گرفتن

یـادتـه مـهتـابـو داشتـیـم؟

یــه شبی اونـم گــرفــتــن

یــادتــه ســتـــاره هــا رو یــه شـبـم اونــا رو چـیــدن

جـاش رنـگ غـم پــاشــیـدن

یـادتـه آسـمـون آبـی رو؟

مـیـونـش رنگین کمـون بـود هــردو رو بــا هـم گـرفـتـن

دیدم از جفا می گـفـتـن

یـادتــه بـهـاری داشـتـیـم؟

بــارون نــم نــم ی داشـتـیـم شــــور دلـهـا رو گــرفـتــن

غـم تـو دلا گــذاشتـن

یــادمـه یـه بـیـشـه بود:

مـیـونـش یــه رود قــشـنـگ صــدای پــــاک آب بـــود



شنبه شانزدهم آبان 1388 |

 
 
مرا صد بار از خود برانی

دوستت دارم

به زندان خیانت هم کشاتی

                                دوستت دارم

چه سود از مهر ورزیدن

چه حاصل از وفاکردن...؟!

مرا لایق بدانی یا ندانی

                              دوستت دارم



شنبه شانزدهم آبان 1388 |

 
 
A

حالا که می روی آهسته برو....

هر قدمت دور تر.... نفسم تنگ تر.

بگذار چشمم آهسته اهسته ندیدنت را بیاموزد!!!!!!!!

 

 

 

 

به چه میخندی تو؟         به مفهوم غم انگیز جدایی؟

به چه چیز؟                   به شکست دل من یا به پیروزی خویش؟

به چه میخندی؟            به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟

یا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟

به چه میخندی تو؟       به دل ساده ی من که دگر تا ابد نیز به فکر خود نیست؟

                    خنده دار است.....بخند!



شنبه شانزدهم آبان 1388 |

 
 
A
خیلی وقت است که دوری تو را تحمل می کنم و به روی خود نمی آورم

خیلی دوستت دارم وبه همین خاطر برایم بی تو بودن سخت است هر

چند که آرزوهایم برباد رفته است و مدت هاست که دل به تنهایی سپرده ام

و گریه کردن را دوست دارم اما مدت ها هم هست که غم دوری تو نفسم را

در سینه محبوس می کند وبه سختی بیرون می دهد. دلم تنگ چشمانت،

دلم تنگ لبخند های زیبایت،دلم تنگ توست. چقدر برایم عزیزی و چقدر برای

من مهربانی. از صمیم قلب دوستت دارم و همیشه در همه حال به یاد توام.

ای قشنگ همیشگی،گذشته از تمامی بی وفایی هایت هنوز هم دوستت دارم

و هنوز باورم نمی شود جدایی ات را باور کنم، ای همیشگی خوب،ای دایمی مهربان،

ای ستاره ی زیبا، یکبار دیگر ستاره ی رو به افول خود را دریاب و یکبار دیگر صداقت را به

من عرضه کن و یکبار دیگر به روی من لبخند بزن و تمامی صفا را به رویم بریز،یکبار دیگر

آن نگاه همیشگی ات را به من بینداز و هر چه عشق است در دلم جا کن ....

آرزو ها بر دلم مانده است و همیشه بر کلبه ی تنهایی دلم می نشیند و خویش را چه

خوش باورانه مرور می کنم ،

تقدیم به تویی که سالهاست قلبم را به تسخیر لبخندت در آورده ای و درد شب های

گذشته را شیرین نموده ای و اکنون چه سرد و تلخ .

 

A

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |

 
 
A

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |

 
 
A 

براي تونوشتم ؛ م....

انگارهمه چيز دست به دست هم داده تا

حتي اگربخواهم ؛ نتوانم تو رافراموش كنم.

من اين را درك كرده ام كه خواستن هميشه توانستن نيست

دست كم براي من و امثال من.

زمان براي من ايستاده ؛ من درآخرين روزباتوبودن مانده ام.

آري ؛ انگارروزگارميگذرد

امانه براي من!!!!

صبح وشب را به هم مي رسانم اما خودم به كجارسيده ام؟

من درگذرثانيه ها گير كرده ام.

درروزمرگي جامانده ام ؛ شايد مرده ام.

بيش از هرزمان ديگردلمرده بودم واينبار بازهم توبودي كه به دادم رسيدي.

مثله هميشه



چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |

 
 

Aخسته ام از عشق نوشتن....

اگر نیز گهگاهی می نویسم به خاطر وجود تو است نازنینم...

اگر عشق برایم ذره ای معنا دارد ،

و اگر ذره ای از احساس آن در وجودم

باقی مانده است به خاطر وجود تو است ای بهترینم....

تو نباشی همان یک ذره عشق نیز در وجودم نخواهد بود!

دیگر عشق برایم هیچ معنایی نخواهد داشت ...

اگر مینویسم از عشق ، بدان که تنها از تو و از عشق تو می نویسم....

مینویسم که تو بهترینی .. مینویسم که تو لایق ترینی....

مینویسم تا بخوانی و به خودت افتخار کنی...

افتخار کنی که مانند تو کسی نیست!



چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 |